رمضون ,اینجوریامروز آخرین سحر ماه رمضون هم گذشت...

راستش همیشه دوس داشتم سحر ها بیدارت کنم...حتی بری بخونی روز اول ماه رمضون سوال کردم از بیدارشدنت(سوال از مخاطب غایب البته)...نزدیکای ماه رمضون که شده بودیم...قبل اینکه اون پیامو بهت بفرستم و چله نشینی(یا بهتر بگم ابد نشینیمون)شروع شه تو ذهنم تصور میکردم سحرها و افطارهایی که قراره باتو بگذره...حتی از پشت پیام های سرد که اصولا تا خواننده نخواد حسی بهش منتقل نمیشه و درکل چیزی رو حس نمیکنه!

وقتی هم که قرار شد این دوری مقطعی اتفاق بیوفته با خودم گفتم اشکال نداره وقتی دوباره برگردیم پیش هم هنو یه هفته از ماه رمضون مونده و میتونم تحقق ببخشم به افکار(پوچ)م!

اما نشد دیگه...نشد...نخواستی...

امروز سحریمو خیلی زود خورده بودم قبل اذان نشستم کلی فکر کردن!توبه کردن...تصمیم گرفتن...آرزوهای بر باد رفته ای که دیگه چندان هم شبیه آرزو و دوست داشتنی نیستن...اولین باری بود که دیگه نخواستم برگردی...

میفهمی عمق فاجعه رو حسین....میفهمی چی به روزم اوردی که دیگه اینجوری شدم...

دیگه هیچ وقت هیچ وقت هم کسی رو وارد زندگیم نمیکنم تا به وقتش خودش بیاد دز قلبمو بزنه...

اصلا چه معنی داره زن عاشق پیشه باشه!زن باید ناز کنه...هوم؟خودمو بزنم به عهد قجر؟!اینجوری خوبه نه؟!

تو این دوره زمونه معنی عشق رو خودمونم نمیدونیم چه برسه بخوایم طرف مقابلمون درکی از رفتارامون داشته باشه....بیخیال بابا..عشق و عاشقی کدومه...همش کشکه...

اینجوری فکر کنم خوبه نه؟

+درانتظار اتمام این یک هفته عزاداری هستم:)

راستی میخواسم موهامو کوناه کنم...بخاطر نبود تو...اما تو مگه کی بودی که بخاطرت اینکارو کنم هان؟کسی که دوستت دارم هامو نفهمید...ازتو همین تو ذهنم مونده فقط حسین...

البته که تو هم حق انتخاب داری..حق داری من رو انتخاب نکنی...همونطور که من خیلی هارو پس زدم...

منبع اصلی مطلب : حــســـــــــــیــن
برچسب ها : رمضون ,اینجوری
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :